كارگزاران مخابرات روستایی پیرانشهر
این وبلاگ صرفا جهت انعكاس مسایل و مشكلات كارگزاران مخابرات روستایی و اطلاع رسانی ایجاد شده است .
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفا جهت انعكاس مسایل و مشكلات كارگزاران مخابرات روستایی و اطلاع رسانی ایجاد شده است به هیچ گروه و یا سازمانی وابسته نیست و كاملا مستقل عمل میكند .

مدیر وبلاگ : جمال ملا :
مطالب اخیر
نویسندگان

شب بود ، آن دختران معصوم شین آبادی آن فرشتگان زیبای الهی آن شب ، گویا آن آخرین شب ، با هزاران امید و آرزوی بچه گانه و رؤیاهای شیرین خوابیده بودند .

یکی کیف و برنامه و لباسش را گذاشته بود مثل دختر خودم ، یکی میگفت صبح که از خواب پا شدم برنامه چهارشنبه رو میزارم ، دیگری مامانش وسایلهاشو آماده کرده بود .

صبح شد ، آن صبح شومی که ای کاش هیچ وقت نمی اومد . یکی باصدای زنگ ساعت که بابا براش تنظیم کرده بود بیدار شد ، یکی دیگه با صدای نازنین مامان که میگفت : دخترم پاشو مدرسه ات دیر میشه و یکی دیگه خواب آلود تو ی رخت و خواب این طرف و اون طرف میکرد خودشو تو پتو پیچیده بود و میگفت : مامام بذار یکم دیگه بخوابم خوابم میاد و یکی دیگه با نق نق و سر سنگین از خواب بیدار شد . بالاخره همه بیدار شدند یکی دست و صورتش رو شست و صبحانه رو خورد ، یکی دیگه چون دیر از خواب پاشده بود فرصت نکرد دست و صورتش را بشورد سریع لباسشو پوشید کیفش رو به شونه هاش انداخت پول تو جیبی شو گرفت و از مامان خدا حافظی کرد یکی دیگه مامانش چندتا لقمه نون و پنیر براش گرفته بود که با خودش ببره مدرسه و یکی دوتا سیب هم توی کیفش گذاشت . مامان و بابا بچه هاشونو به خدا سپردند و منتظر که از مدرسه بازگردند تا اتفاقات مدرسه رو با آن زبون شیرینشون براشون تعریف کنن .

دخترهای شیطون و بازیگوش از خونه هاشون خارج شدند و دسته دسته به سوی مدرسه به راه افتادند با یکدیگر بازی میکردند ، صحبت میکردند و خوابهاشونو برای همدیگه تعریف میکردند . به مدرسه ، به خانه دوم و به آن مکانی که برای تحقق رؤیاهاشون ( که فردای مملکت رو بسازند )و در آنجا تلاش میکردند رسیدند با صف و مرتب به کلاسهایشان رفتند کلاسی که آونروز مثل قبل نبود نمیدونم چرا ولی انگاری یه جوری شده بود هوای کلاس برای نفس کشیدن یه جورایی بود ،  36 تا دانش آموز از دختران به یکی از همین کلاسهای درس وارد شدند . هوا هم که سرده آنهم در این منطقه که کوهستانی هستش ، سرایدار بخاری رو روشن کرده بود دخترا وقتی وارد کلاس میشدند دستی رو هم برای گرم کردن بالای بخاری میزاشتند و به هم ماساژش میدادند . بله همه سر جاهاشون نشسته بودند خانم معلم سر کلاس حاضر شد و سلام کرد یکی از بچه ها برپا داد و دخترا به خانم معلم سلام کردند . اهریمن آتش هم خود را در لابه لای کوره جهنمی بخاری پنهان کرده بود ناگهان سر برآورد و دختران عاجز و ناتوان را به مبارزه طلبید . قیامتی به پا شد آتش آن پدیده بی امان تمام فضای کلاس رو صاحب شد بچه ها همه داد میزدند  مامان ، بابا به دادمان برسید ، داریم میسوزیم . مامان ، بابا شما کجایید چرا به کمک مان نمی آیید سرو صدای آن فرشتگان پاک و ناتوان گوش فلک را کر میکرد ولی آتیش بیشتر و بیشتر میشد و آن گلهای زیبا ، آن دست و صورت و بدن نحیفشان را بیرحمانه طعمه خود میکرد هی قربانی میگرفت و قربانی میگرفت در بسته شده بود پنجره هم نرده داشت دخترکان نازنین هراسناک و دستپاچه بودند نمیدونستند چیکار کنند فقط داد میزدندو کمک میخواستند مردمان روستا سراسیمه به سوی مدرسه آنجایی که امروز جهنمی شده بود شتافتند نو نهالانشان را با هزار زحمت و جون کندنی که بود از این جهنم سوزناک خارج کردند .
در آن لحظات فرشته های آسمان ناراحت و اندوهگین برای دوستان گرفتارشان در این جهنم واقعی دعا میکردند .

شما ای ابرهای آسمان چرا خون گریه نمیکنید؟

خدایا آخه چرا این معصومان باید اینگونه مجازات شوند؟ حتما حکمتی هست که ما نمیدانیم .

ادامه دارد  

جمال ملّاء

 



صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


 Online